آنچه در پی میآید حاصل بحثهای مطرح شده در این نشست است که سرویس علمی فرهنگی مرکز خبر حوزه گزارشی از آن را تدوین کرده است.
*«علت بحث در مورد وحی»
فلاسفه در بحث نظریه وحی، تلاش وافری داشته و گام بزرگی را در این راستا برداشتهاند و ورود به این بحث جرأت زیادی را طلب میکند، چون در این مبحث، بحث عقلانی، لحاظ نشده است.
لذا طبیعی است که اشکالات و ابهامات زیادی در قبال این اندیشه و نظریه وجود دارد و باید این ابهامات به بحث گذاشته شود و از زوایای مختلف بررسی گردد تا در نتیجه، درک روشنتر و کاملتری، نسبت به این نظریه ارائه شود و در نهایت به این پرسش پاسخ دهیم که آیا این نظریه، نظریه قابل قبولی است و میتواند قابل انطباق با نظریه قرآنی وحی باشد؟یا نه؟
*«فرق نظریه وحی، در دیدگاه ملاصدرا با چیستی و چگونگی وحی»
در نظریه فلسفی وحی، مباحثی مثل ضرورت وحی و این که چرا ما نیاز به وحی و نبوت داریم و یا مسائل دیگری که مربوط به نبوت میشود و نیز به مباحث کلامی و فلسفی، پرداخته شده است.
در این مبحث، چالش جدی میان متکلمان، محدثان و مفسران، با فلاسفه، وجود ندارد و از آنجایی که وحی یک مقوله رازآلودی است، رابطه میان نبی و عالم بالا، فقط شخصی بوده است و دیگران نیز از این رابطه چندان اطلاعی نداشتند و آن را تجربه هم نکردهاند، لذا بدیهی است، نمیتوان نظر روشنی را نسبت به چیستی و چگونگی وحی، ارائه داد.
ما فقط میتوانیم از رهگذر آیات و روایات که آن هم از سرچشمه خود وحی نشأت میگیرد، اطلاعات کلی را در این رابطه، پیدا کنیم، همچنان که در آیات و روایات نیز به نحو ا جمال، به این موضوع پرداخته شده است.
*«چیستی وحی و ورود فلاسفه در این مبحث»
حدود 20 الی 30 روایت، در مورد چیستی وحی، به دست آمده است و آن هم، سخن از آثار وحی میباشد، مثلا وقتی وحی بر پیامبر(ص) نازل میشد، چه حالاتی پیدا میکرد و تصویری که پیامبر(ص) از ملک وحی، ارائه داده است؛ که این گونه روایات چندان کمکی در مورد چیستی وحی به ما نمیکند.
لذا فلاسفه، برای تبیین این مسئله به این بحث وارد می شوند و ورود آنان از روی دغدغهمندی است، مثلا فارابی، وقتی در این بحث وارد میشود که امکان وحی، زیر سوال رفته است و ارتباط انسان با عالم بالا، مورد انکار واقع شده است یا برخی نسبت دادهاند که ابن راوندی و زکریای رازی، ارتباط انسان با عالم بالا را منکر شدهاند.
*خلاصهای از مطالب فارابی در مورد وحی
در چنین فضایی فارابی وارد عرصه میشود ورود فارابی نیز متکلمانه و در مقام دفاع میباشد، با این بیان که، کار دفاع از دین، کار فیلسوف نیست، بلکه از وظایف متکلم، است.
فارابی در مقام دفاع، از «امکان وحی» و «امکان عقلی وحی»، سخن به میان میآورد و میگوید: وحی، اتصال بین نفس نبی و عقل فعال میباشد که عقل فعال، حلقه واسطه بین عالم بالا و عالم پایین است.
و نفس نبی از طریق قوه ناطقه، متصل به عقل فعال میشود و از معارفی که در ا ختیار عقل فعال است، بهره میبرد چونکه عقل فعال نقش مفیض دارد، بنابراین فیضی که از عالم بالا نازل میشود، از کانال عقل فعال است، چه این فیض، از مواهب وجودی و چه مربوط به «فیض معرفتی» باشد.
لذا وقتی «نفس نبی» با «عقل فعال» متصل شد از همه علوم و معارف در نزد «عقل» به سه روش اتصال یا اتحاد و یا حلول بهرهمند میشود.
وقتی قوه ناطقه به عقل، متصل شد و از آن معارف استفاده کرد، آن وقت «قوه متخیله» نبی، دست به شبیهسازی میزند، یعنی آنچه قوه ناطقه نبی آنها را از طریق عقل فعال اکتساب کرده، قوه متخیله نبی، برای آنها بر اساس صور حسی و صور خیالی، صورتسازی و شبیهسازی میکند و آنچه از تعابیر و الفاظی که پیامبر از تجربه وحیانی، ارائه میدهد در واقع کار متخیله میباشد که آن «محاکات» را انجام داده و اینها نتیجه آن محاکات میباشد.
حجت الاسلام عسکر سلیمانی به عنوان ناقد گفت: این نشست در باب اینکه فارابی و ملاصدرا در این بحث چه نظری داشتند و یا اینکه بر اساس مبانی یکی از فلاسفه اشکالاتی که بر این دو نفر، در مورد موهبت و حقیقت وحی، شده، وارد است یا نه؟ باید مطالبی را در باب فلسفه مورد تحقیق و پژوهش قرار دهیم.
فیلسوفان، پدیده وحی را بر اساس مبادی اثبات این پدیده پذیرفتهاند که؛ پیامبری وجود داشته است و وحی نیز بر او نازل شده و تاریخ هم گواهی میدهد وقتی چنین پدیدهای رخ دهد این آثار و توابع هم بر آن وارد میشود، یک فیلسوف به خودش این اجازه را میدهد که این پدیده را به لحاظ مبانی فلسفی تحلیل کند و چون به این باور رسیده که این پدیده واقعیت دارد، آن وقت بر اساس مبانی، به گونهای تحلیل میکند که در دستگاه شناخت او، این پدیده قابل قبول، جلوه کند و جایگاه خاص خود را پیدا نماید.
اولین کسی که این کار را به عهده گرفت فارابی بود، شاید دیگران نیز مطالبی را گفته باشند، ولی به طور رسمی این مبحث در آثار فلسفی فارابی یافت میشود البته با ذکر این نکته که فارابی را باید جدای از فضای فیلسوفانی مثل ابن سینا در نظر بگیریم، چه بسا گفتار فارابی به صورت اجمالی میباشد که با رای ملاصدرا، هماهنگتر جلوه میکند، تا با رای امثال ابن سینا، لذا باید نسبت به بیان فارابی، احتیاط بیشتری صورت گیرد.
*مهمترین اشکال تحلیل فارابی از وحی
حجت الاسلام جعفری نظریهپرداز این نشست گفت: اشکالی که بر فارابی به خصوص از جانب ابن طُفیل صورت گرفته است، این است که فارابی، مقام و جایگاه فیلسوف را بالاتر از نبی قرار داده است و یا فیلسوف را هم رتبه با نبی قرار میدهد و با اینکه مستشکلین، فیلسوف بودهاند، اما با پیشفرض و بدون اینکه تاملی در نظریه فارابی داشته باشند به این مساله دامن زدند که بعدها متکلمان، مفسران و اندیشمندان دینی نیز به آنها ملحق شدند.
این مساله نشان میدهد مستشکلین با نگاه سطحی و عجولانه، این ادعا را به فارابی نسبت میدهند، در صورتی که به هیچ وجه، فارابی چنین ادعایی نکرده است.
فارابی، وحی را عبارت از «اتصال و اتحاد نفس نبی با عقل فعال میداند» و دقیقا همین جایگاه را برای فیلسوف نیز قایل شده است که فیلسوف وقتی به عالیترین جایگاه عقل یعنی عقل مستفاد رسید و عقل مستفاد با عقل فعال، اتصال پیدا کرد، در نتیجه فلسفه متولد میگردد، فارابی در مورد وحی نیز، همین مساله را عنوان کرده است که وحی، اتصال نفس نبی با عقل فعال است، و این امر، سبب شده است کسانی مثل ابن طفیل، این اتهام را به فارابی وارد کنند.
*«این اشکال وارد نیست»
اشکال ابن طفیل بر فارابی وارد نیست، چونکه فارابی، هم فیلسوف و هم نبی را در اتصال با عقل فعال، مشترک میداند، ولی نبی یک ویژگی دارد که فیلسوف از آن محروم است، زیرا نبی بعد از معقولات و عقل ناطقهاش، به عقل فعال پیوند میخورد و کار محاکات را انجام میدهد و فیلسوف از این محاکات بیبهره است، لذا نبی، میتواند، کار نبوت را انجام دهد و فیلسوف چون صرفا یک سری معقولات را دریافت کرده است، نمیتواند کار هدایتگری را انجام دهد، چون کار «هدایتگری» با اخبار به جزئیات، تلازم دارد و فیلسوف فقط، کلیاتی را درک کرده است، قوه متخیله نبی، تحت اثر این اتصال قرار میگیرد و کار محاکات را انجام میدهد شأنیتی که فیلسوف از آن محروم است.
از این رو شأن نبی، از دیدگاه فارابی، از شان فیلسوف بالاتر است و مستشکلین و منتقدین فارابی، متوجه این نکته نشدهاند.
*«اشکال نظریهپرداز این نشست بر نظریه فارابی»
اما آن چیزی که بستر و زمینهساز اشکال ما بر فارابی است این که فارابی میگوید: فیلسوف و نبی در مقام اتصال نفس انسانی با عقل فعال، یکسان هستند و وحی نیز به همین اتصال معنا میشود.
*سه اشکال در این معنا وجود دارد
اول اینکه، آیا با این تعریف، «اصطلاح وحی»، مترادف با «فلسفه» نمیشود؟ یعنی هم فلسفه و هم وحی، هر دو اتصال با عقل فعال دارند!؟
اشکال دوم، این است که آیا از آثار این تعریف «جعل اصطلاح» نیست؟ یعنی ما طوری وحی را تعریف کنیم که معنای وحی با فلسفه یکی شود.
اشکال سوم: اگر وحی اتصال با عقل است، فیلسوف نیز با «اتصال» به این درجه میرسد، حال این سؤال مطرح میشود که آیا هر کس که این مراتب را طی کند یا ویژگی فطری خاصی داشته باشد توانایی طی مراتب عقل را دارد و نهایتاً به وحی هم دست پیدا خواهد کرد و آیا بر این اساس، وحی، اکتسابی نخواهد شد؟
سؤال دیگری که مطرح میشود این است که آیا با وجود این، دیگر نیازی به وحی و معارف وحیانی خواهد بود؟! چون معارف عادی را فلاسفه نیز میتوانند از طریق طی مراتب عقل و قوه ناطقه به دست بیاورند.
*نقش اراده و مشیت
اشکال دیگر این است که اراده و مشیت الهی، چه نقشی در این تفکر دارد؟ آیا خداوند نزول وحی را تدبیر میکند و جهت میدهد؟ با توجه به این که در این تفکر نقشی را برای خداوند که فاعل وحی است نمیتوان پیدا کرد، گر چه فارابی خداوند را به عنوان فاعل وحی قبول دارد و در بعضی از تعابیر فارابی عقل فعال، هم از طرف علةالعلل و مبدا اول که خدا باشد و علوم را از طریق او میگیرد و به عالم پایین منتقل میکند، واسطه است.
لذا فارابی، فاعل وحی را خدا میداند ولی نقش جایگاه و مشیت خدا در فرآیند وحی، روشن نیست و این دیدگاه با دیدگاه قرآنی، سازگار نمی باشد، زیرا قرآن وحی را اکتسابی نمیداند.
*«پاسخ حجتالاسلام سلیمانی
بنابر برداشتی که دیگران از آراء فارابی کردهاند، این ادعا که، موقعیت فیلسوف برتر از موقعیت نبی باشد، از نظر فارابی صحیح نیست.
اما این نکته هست که فیلسوف در فضا و آثار فلسفی، فلسفه را تعریف میکند و میگوید، فلسفه آن است که فیلسوف، حقایق را آن چنان که هست، بشناسد، اما به قدر طاقت بشری، آن وقت فیلسوف با کندوکاو و بررسی با بدیهیات اولی، حتی «مجرّبات»، نظریات را از دل این اوّلیّات استخراج میکند، اگر فیلسوف توانست همه حقایق را کشف کند، فیلسوف تمام عیار خواهد بود.
اما فارابی در بحث نبی، در «سیاست نبویه» میگوید: فیلسوف اول، خداست و در رتبه بعد، پیامبر (ص) است این جا دیگر فارابی، خودش را به عنوان فیلسوف تلقی نمیکند، این مطلب جای تامل دارد که فیلسوف خودش را فیلسوف نمیداند، بلکه پیامبر (ص) را فیلسوف میداند بله فیلسوف، تَفَلْسف [تفکر و فلسفه گرایی] میکند و رسیدن او به مقام جای بحث دارد، از این جهت است میگوید؛ فیلسوف کسی است که به عقل فعال متصل شود، عقل فعالی که در نظام آفرینش، گنجینه علم خداست.
حالا، طبق تلقی که فیلسوف از عقل فعال دارد، هر کس به این گنجینه دسترسی پیدا کند، تمام حقایق عالم برای او منکشف است و این فرد فیلسوف میباشد.
«وحی» برای ما که این عنوان را میشنویم، همان چیزهایی است که پیامبر(ص) به مردم ابلاغ کرده است، فارابی در مقام تحلیل در مقام شنیدن، بر میآید و میگوید؛ همانطوری که یک صوت خارجی رخ میدهد و صوت از نای بر میخیزد و دیگری میشنود، ما یک نوع شنیدن داریم که از ناحیه حس نیست، بلکه از مراحل دیگری میباشد.
فارابی میخواهد بگوید، نفس «نبی» که به بالا سفر کرد، وقتی با عقل فعال، که خزینه علم الهی است مرتبط شد و از آن سفر به پایین آمد، به مرحلهای میرسد که حقایق را به تعبیر فلسفی در قوه متخیلهاش، مجسم میکند.
سوال این جاست؛ وقتی میگوییم «در قوه تخیل نبی، این حقایق عقلانی، به مرحله خیالی، میرسد» پس این حقایق الان، مرحله خیالی پیدا کرده است که در حکمت متعالیه از آن به ارتباط مرحله عقلانی با مرحله خیالی (عالم مثال) گفته می شود، البته فارابی، تعبیری تحت عنوان «عالم مثال»، به این معنا ندارد، ولی «قوه تخیل» دارد.
سوال دیگر این است آیا نفس نبی، صورتگری میکند به گونهای که چیزی را نمیشنود و نمیبیند، یا ضمن صورتگری یک حقیقتی را در درون مییابد که همان صورتگری است.
عبارت فارابی صراحت در این مطلب دارد که محاکات، درست است، زیرا قوه خیال محاکات میکند، اما بحث در این است که محاکات، یک امر واقعی نفس الامری است ولی آیا گوش درونی نفس نبی میشنود و چشمدرونی نفس نبی حقیقتی را میبیند، یا صرفا خودش میسازد؟
با توجه به این نکته روشن میشود که اولا، وحی با فلسفه دو چیز است.
فلسفه آن است که «صغری و کبری» میچینیم و به نتیجه میرسیم، در فلسفه براهین وجود دارد، اما در وحی بحث برهان به این معنا مطرح نیست.
اما این اشکال که ممکن است وحی، طبق تعریف فارابی، اکتسابی شود، واضح است که اکتساب، یک اصطلاح خاص در فلسفه است،اما در وحی، اکتساب نیست، علمی از بالا است که نازل میشود.
وقتی وحی «مِنْ لَدن حکیم»، نازل میشود، باید نفس نبی، ارتقاء پیدا کرده باشد تا ظرف وجودی پیامبر(ص) بتواند چنین حقیقتی را تحمل کند، از این جهت، رابطه فلسفه با وحی خیلی واضح و روشن میباشد.
در جواب به این اشکال که گفته میشود، اگر فیلسوف ارتباط و اتصال با عقل فعال، پیدا کند چه نیازی به وحی است؟ باید گفت: اولا باید چنین فیلسوفی پیدا شود که بتواند با صغری و کبری به تمام حقایق دست یابد و هر نیازی که بشر دارد به دست او انجام شود.
اگر تعالیم انبیا از علوم بشری، حذف شود، آن وقت با صغری و کبری کردن فیلسوفان، تنها به چند حقیقت محدود میتوان دست یافت. حال آنکه اگر میلیونها سال هم بگذرد، با صغری و کبرای فلسفی، نمیتوان حقایق قرآن را به دست آورد و کسب کرد.
پس بنابراین، واضح است که تعالیمی که انبیا آوردهاند، چیزی نیست که بشر عادی بتواند به آن دسترسی پیدا کند، حتی بشری امثال ابن سینا و فارابی، که حدس قوی دارند، قابل مقایسه با انبیا نخواهند بود.
در پاسخ به اشکالی که به اراده و مشیت الهی بنابر قول فارابی بیان شده است باید گفت: همه امور به اراده و مشیت الهی است، نزول وحی با اراده و مشیت الهی میباشد:« نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ»، (شعرا، آیه 193-194)؛ روحالامین وحی را نازل کرد، اما به خواست خدا صورت گرفت وقتی پیک وحی نازل میشود به اذنالله نازل میشود.
لذا در باب وحی، این مساله روشن است که اگر واسطهای در کار است، چه به لسان فلسفی «عقل فعال»، یا به لسان دینی، جبراییل نامیده میشود این واسطه، به اذن خدا صورت میگیرد.
فارابی معتقد است هر کسی به درجه عقل مستفاده رسید، با عقل فعال اتصال پیدا میکند افاضه هم، این گونه است که همه معقولات به صورت اتوماتیک و کاملا الزامی صورت میگیرد، یعنی بین اتصال و افاضه هیچگونه فاصلهای نیست نه اینکه گفته شود «فیلسوف با عقل فعال متصل شد و عقل فعال یک افاضاتی (معارف و معقولات) را به نفس ناطقه فیلسوف افاضه کرد و تا اتصال صورت گرفت، افاضه هم صورت میگیرد».
در و اقع این پیوستگی نفس با عقل فعال، عین آن افاضه و عین آن انتقال معارف، از سوی عقل فعال به نفس است که فارابی اسمش را «وحی» مینامد و در کتاب سیاسةالمدینه ص 79-80 متذکر آن شده است.
فارابی میگوید: نفس این افاضه، وحی میباشد.فیلسوف به درجه عقل مستفاده رسیده است، یعنی فیلسوف مراتب قوه ناطقه را تا عالیترین درجهاش که عقل مستفاد باشد طی کرده است، فیلسوف در درجه عقل بالفعل، توقف نکرده است.
*اظهارات حجتالاسلام سلیمانی [ناقد]:
عقل مستفاد، یعنی کسی که تمام حقایق را یک جا دارد، آیا ابن سینا، فارابی و ملاصدرا عقل مستفاد را دارند؟ عقل مستفاد یعنی متحد شدن با عقل فعال، از جمله، ادلهای که برای اثبات عقل فعال ذکر کردهاند این است که: انسان حقیقت عقلانی را کشف میکند، ولی گاهی در «حقیقت عقلانی» فراموشی دست میدهد و گاهی ذهول (غفلت) دست میدهد.
فرق بین فراموش و ذهول، این است که در ذهول، انسان میتواند افکار پیشین خود را دوباره بازسازی کند؛ یعنی همانی را که قبلا تعقل کرده است همان را بیاورد، اما فراموشی و نسیان چیزی است که نشود دوباره آن را بازسازی کرد و باید دوباره، تعلیم ببیند و این را دلیل قرار دادند و میگویند «حافظه تعقلات» ما، «عقل فعال» است و این اشکال مطرح میشود که اگر حافظه انسان عقل فعال است، عقل فعال که از بین رفتنی نیست پس همیشه این حافظه هست؟!
ولی این ارتباط به معنای این نیست که حافظه، عین عقل فعال باشد، زیرا وقتی نسیان عارض میشود، این ارتباط قطع میگردد.
بحث در این است که اگر کسی عقل مستفاد شد؛ تمام دریچهها به سوی عقل فعال برای او باز شده است و با او متحد شده است، این که بعداً نسیان برای او عارض شود یا نشود، بحث دیگری است.
«عقل مستفاد» به «عقل منفعلی» گفته میشود که تمام حقایق برایش کشف شده است، فارابی در این مراحل چهارگانه، عقل و فیلسوف را مطرح میکند، عقل مستفاد به بعد را انسان عادی نمیگویند و عملا چیزی که رخ میدهد برای کسانی است که باید پیامبر (ص) باشند یا احیانا بنابر روایات، مثل سلمان فارسی باشند که واقعا به این مرحله رسیده باشد که علم اولین و آخرین را پیدا کرده باشد.
از نظر فارابی هر نبی، فیلسوف است و هر فیلسوفی نبی نیست. این طور نیست که هر کس که قوه ناطقهاش به کمال رسیده باشد و به عقل مستفاده دست یافته باشد، قوه متخیلهاش هم به کمال رسیده است که بتواند محاکات انجام دهد، چون این کار نبی است و فیلسوف نمیتواند این کار را انجام دهد.










نظر شما